شايد اين بن بست
روزی کوچه شود
اما در انتهايش
ديگر خبری از تو نيست!
**********************************
سری به آسمان شب می زنم
شايد...
عبور کرده باشی
تا از انعکاس نبودنت
آرزو به دل به خواب نروم!
************************************

هواي باران داشت نگاه غمگينم
چه تلخ مي رفتي چه تلخ شيرينم
شب جدايي با تمام محجوبي
تو را صدا مي زد سکوت سنگينم
ستاره ها گفتند که باز مي آيي
چه زودباور بود دل دهن بينم
سقوط سرخم را نديده اي آيا؟
نمي کشي دستي به بال خونينم!؟
کجاست محتاجم به سکر چشمانت
که شعر هم امشب نداد تسکينم
نمي رسد دستم به دستهايت آه
چه قد بغض رفتن گلوتو گرفت
چه قد آرزو گریه شد، رفتی و
تموم تنم رنگ و بوتو گرفت
چه قد تو چشِ کوچه باریدم و
تموم شبا رنگ ماتم گرفت
یه عمر حرف بود و یه دل درد دل
ولی تا نوشتم "تو" گریه م گرفت
همین اشکا رو باور کن نگو درداتو می شناسم
نگو حرفامو می فهمی، نگو دلواپسی واسه م

نگو اون همه گریه کافی نبود،
نگو رسم دنیا تلافی نبود
نگو عکس من توی چشمای من،
خیالِ کسی که می بافی نبود
کدوم بوسه ها رو؟ کدوم گریه رو؟
کدوم پرسه ی ترسو یادت میاد؟
هنو یادته وقت رفتن
که تا که گفتم خدا... گریه مهلت نداد؟
همین اشکا رو باور کن، نگو درداتو می شناسم
نگو حرفامو می فهمی، نگو دلواپسی واسه م

آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

واژ هایم در دم فصل بهار
رنگ میگیرد بیادت سبز سبز
بر سر شاخ محبت ، عشق من
باز دارد صد شکوفه رنگ رنگ
در دلم اوج بهارانی زعشق
دردرون همواره یادت با وجود...
من ترا در سبزی زیبای فصل
در همان آبی شفاف سما
در تمام لحظه های عاشقی
در پروبالی که زد دل در وفا
با تمام قلب خود عاشق شدم!
واژه تکرار من نام تو شد
همچو ماهی مانده در دریای عشق
اشک چشمم غرق دریای تو شد
اینک ای زیباترین شور بهار
سال نو با نامت آغازی گرفت
قلب عاشق باز پروازی گرفت
همچنان در راه تو چشم انتظار
هر طپش در سینه آوازی گرفت
تا کجا بینم ترا بار دگر
در میان حلقه های سبز عشق
در میان شاخساران بهار
در میان باغ رویائی زعشق
همچنان چشمم ترا جوید ترا
ای تو تنها واژه ی تکرار عشق
ای تو تنها واژه ی تکرار عشق
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛
معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست
. و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
****************تقدیم به ........**************
برای تو
تنهايم مگذار،
من به تلاطمي كه طوفان حضورت در درياي وجودم ايجاد مي كند،
محتاجم.
براي داشتن موج هاي مرتفع عشق،
براي حيات،
بايد در كنارم باشي.
مي دانم گاهي وقتها دير به دير برايت مي نويسم،
دوست دارم حرفهايم در دلم جمع شود،
آنوقت،
از ميان آنها بعضي ها را برگزينم
و برايت ... .
دوست دارم جمله ام ناتمام بماند،
باورت مي شود هيچ كلمه اي نيست تا احساس مرا در مقابل تو بيان كند.
دوست داري بداني وقتي به تو مي انديشم، چه در ذهنم مي گذرد؟
درانتظار تو هستم، قلب من تو رافرياد مي كند، گفته بودم كه چشمهايم براي تو ....،
روز عشق ، عزيز دل، عطر خوش عاشقي را به تو هديه مي كنم.
توالفباي عشق مني، با من قدم به باغ عاشقي بگذار.
ديگران نخوانند ، ندانند، بي خبر باشند از حرفهايي براي گفتن *
به من گفتي تو ********************
حس نوشتن درونم بيداد مي کند، حيف که نمي دانم چه بنويسم. برايم نوشته بودي دوستم داري، مي داني که دوستت دارم. مي داني، مي داني، مي داني. همين برايم کافي است عزيز دل. همين که دوستم داري. اينجا فقط براي توست. فقط براي تو مي گويم که: دوستت دارم، مي دانم که دوستم داري!
از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نیست ، روحش سالم است ،جسم هم که موقت است .
از او خواستم که لا اقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر ، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست ، آموختنی است.
گفتم مرا خوشبخت کن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنیا جدا و به من نزدیکترت میکند.
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند از زندگی لذت کامل ببرم.
فرمود: برای این کار من به تو ، زندگی دادهام.
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !
محمد بن
حسن جهرودي
طوسي مشهور به خواجه نصير الدين طوسي در تاريخ 15 جمادي الاول سال 598 هجري قمري در طوس
ولادت يافته است. او به تحصيل دانش علاقه زيادي داشت و ....
ادامه مطلب
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشمهایمان
و دستهایمان
و تنهایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن همآغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو سال را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانهها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصلهی
نوری
و دستهایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم
سرگذشت شيخ صنعان براي اولين بار در ادبيات ايران در منطق الطير شيخ فريدالدين عطار نيشابوري آمده و آن طويلترين و دلآويزترين داستاني است که در آن کتاب سروده شده است . قهرمان آن داستان ، پيري است فرتوت به نام شيخ صنعان که پس از سالها عبادت و تقوي و پنجاه سال اعتکاف در کعبه و رسيدن به مقام کشف و شهود داشتن چهار صد مريد سالک ، شبي در خواب مي بيند بتي را در ديار روم سجده مي کند:
شيخ صنعان پير عهد خويش بود
در کمالش هرچه گويم بيش بود
شيخ بود اندر حرم پنجاه سال
با مريدي چار صد صاحب کمال
موي مي بشکافت مرد معنوي
در کرامات و مقامات قوي
هر که بيماري و سستي يافتي
از دم او تندرستي يافتي
خلق را فيالجمله در شادي وغم
مقتدايي بود در عالم علم
گرچه خود را قدوه اصحاب ديد
چند شب او همچنان در خواب ديد
کز حرم در روش افتادي مقام
سجده ميکردي بتي را بردوام
شيخ صنعان براي درک تعبير آن با مريدان بسوي روم رفت و اتفاقاً به دختري ترسا دل بست و از شريعت و طريقت بگسست و بجاي خانه کعبه ، اين بار معتکف کوي يار شد :
آخرالامر آن بدانش اوستاد
بامريدان گفت کاريم اوفتاد
مي ببايد رفت سوي روم زود
تا شود تعبير اين معلوم زود
چارصد مرد مريد معتبر
پيروي کردند با او در سفر
مي شدند از کعبه تا اقصاي روم
طوف مي کردند سر تا پاي روم
از قضا ديدند عالي منظري
بر در منظر نشسته دختري
دختر ترساي روحاني صفت
در ره روح اللـَّهش صد معرفت
بر سپهرحسن و در برج کمال
آفتابي بود اما بي زوال
آفتاب از رشک عکس روي او
زردتر از عاشقان درکوي او
در ترسا چو برقع برگرفت
بند بند شيخ آتش درگرفت
چون نمود از زير برقع روي خويش
بست صد ز نارش از يک موي خويش
گرچه شيخ آنجا نظر در پيش کرد
عشق آن بت روي ،کار خويش کرد
شد بگل از دست و در پاي اوفتاد
جاي آتش بود برجاي اوفتاد
پند مريدان سودي نبخشيد و شيخ را در حال خود رها ساختند . دختر از حال شيخ آگاه گشت و چون نالهها و زاريهاي او بشنيد او را گفت که اگر در عشق استواري ، بايد چهار کار اختيار کني : 1- سجده بر بت آري 2ـ قرآن بسوزي 3- خمر بنوشي 4ـ ديده از ايمان بدوزي . شيخ خمر بنوشيد و از سرمستي آن سه کار ديگر نيز بکرد و زنار بست و به دير نشست.
دخترش گفت اي خرف از روزگار
ساز کافور و کفن کن شرم آر
شيخ گفتش گر بگوئي صد هزا
رميندارم جز غم عشق تو کار
گفت دختر گر تو هستي مرد کار
کرد بايد چار کارت اختيار
سجده کن پيش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و ديده از ايمان بدوز
شيخ گفتا خمر کردم اختيار
با سه ديگر ندارم هيچکار
گفت بر خيز و بيا و خمر نوش
چون بنوشي خمر آئي در خروش
گفت بيطاقت شدم اي ماه روي
از من بيدل چه مي خواهي بگوي
گر بهشياري نگشتم بت پرست
پيش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت اين زمان مرد مني
خواب خوش باد ت که در خورد مني
چون خبر نزديک ترسايان رسيد
کانچنان شيخي ره ايشان گزيد
شيخ را بردند سوي دير مست
بعد از آ ن گفتند تا زنار بست
جمله ياران از وي روي گردان شده و باز گشتند و شيخ چون چيزي نداشت ناچار شد براي کابين دختر مدت يک سال خوکباني کند .
باز دختر گفت اي پير اسير
من گران کابينم و تو بس فقیر
سيم و زر بايد مرا اي بيخبر
کي شود بي سيم کارت همچو
شيخ گفت اي سرو قد سيمبر
عهد نيکو ميبري الحق بسر
کس ندارم جز تو اي زيبا نگار
دست از اين شيوه سخن آخر بدار
عاقبت چون شيخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از در
گفت کابين را کنون اي ناتمام
خوک باني کن مرا سالي تمام
تا چو سالي بگذرد هر دو بهم
عمر بگذاريم در شادي و غم
شيخ در عشق دختر رسواي عالم شد، يکي از مريدان او در هنگام رفتن او به ديار روم غايب بود، چون بازآمد و از ماجراي او آگاه شد ديگر مريدان را ملامت کرد که چرا شيخ خود را در روم تنها گذاشتيد ، اين رسم حق شناسي و وفاداري نيست. به اصرار او مريدان بسوي روم آمدند و همه چهل شبانه روز معتکف بنشستند و بناله و زاري پرداختند تا خداوند دري از رحمت بگشايد و بر حال شيخ به بخشايد و او را از اين گمراهي برهاند.
شيخ را در کعبه ياري چست بود
در ارادت دست از کل شست بود
بود بس داننده و بس راهبر
زو نبودي شيخ را آگاه تر
شيخ چو از کعبه شد سوي سفر
او نبود آنجايگه حاضر مگر
با مريدان گفت اي تردامنان
در وفاداري نه مردان نه زنان
گر شما بوديد يار شيخ خويش
ياري او از چه نگرفتيد پيش
جمله سوي روم رفتند از عرب
معتکف گشتند پنهان روز و شب
همچنان تا چل شبانروز تمام
سر نه پيچيدند هيچ از يک مقام
پس از چهل شب آن مريد پاکباز، مصطفي (ص) را بخواب ديد که فرمود از دير گاه غباري بس سياه در ميان شيخ و حق بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت فرونشاندم ، مريد نيک نفس پس از بيداري نزد شيخ رفت تا خواب و تعبير آنرا به شيخ بازگو کند ولي در اين وقت بود که حجاب ضلالت از برابر شيخ به يکسو رفت و دگر باره نور معرفت جايگزين آن شد. در اين داستان دختر ترسا بعد از آن در اثر خوابي که ديد مسلمان و شيخ ، اسلام بر وي عرضه نمود، پس از مسلمان شدن ، دختر از گناه پاک شده بلافاصله جان به جان آفرين تسليم کرد.
آخرالامر آن صنم چون راه يافت
ذوق ايمان در دل آگاه يافت
شد دلش از ذوق ايمان بي قرار
غم آمد گرد او بي غمگسار
گفت شيخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هيچ طاقت در فراق
مي روم زين خاکدان پرصداع
الوداع اي شيخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
عاجزم عفوم کن و خصمي مکن
اين بگفت آن ماه دست از جان فشاند
نيم جاني داشت بر جانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زير ميغ
جان شيرين زو جداشد اي دريغ
قطرة بود او در اين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت رفت باز
جمله چون بادي ز عالم مي رويم
رفت او و ما همه هم مي رويم
در یک نصیحت خیر خواهانه آمده است:
اگر داد خواهی به حضورت آمد که یک چشمش را از حدقه در آورده بودند زود به سود او حکم مده!
صبر کن دشمنش نیز بیاید شاید هر دو چشم او را در آورده باشد









با اميد اينكه اين تصاوير در آينده فيلتر نشوند
شايد به دست پزشكي ميهنپرست و انساندوست
برسد و درد اين كودكانِ سرزمين خشكيدهمان را
مرهمي بخشد.
بر روی دلم فکند ٬ یک زمزمه عشق
زآن زمزمه ام زپای تا سرهمه عشق
حقا که به عهد ها نیایم بیرون
از عهده حق گزاری یکدمه عشق
در کوی خودت مسکن و مآوا دادی
عاشق کردی و سر به صحرا دادی
شنیدستم که روزی کرد لیلی
به قصد "فصد"٬سوی نیش میلی
چو زد لیلی به حی٬ نیش از پی خون
به هامون رفت خون٬از دست مجنون
او را که دل از عشق مشوش باشد هر قصه که گوید ٬ همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان ٬ همی کم شنوی بشنو!بشنو!كه قصه شان خوش باشد
"بهائي"
آنچه بر صفحه گل بود و زبان بلبل يك سخن بود ٬ چو در هر دو تامل كردم !
يك قصه بيش نيست غم عشق واين عجب كز هر زبان كه مي شنوم ٬ نا مكرر است
"حافظ"
